تبليغاتX
سوژا

سوژا

فرهنگی هنری ادبی

عذر تقصیر

سلام دوستان خوب...

 

مدتیه که از هم خبر نداریم البته مشکل منم نه شما... ولــــــی چی میشه کرد...

 

خواستم برای غیبت طولانی ام عذری اورده باشم ...

 

تو این روزا فقط به یه چیز فکر میکنم اونم فقط موفقیته...

 

دوستتان دارم بای ( فعلا )

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 15:50  توسط  نکیسا زنوری  | 

سطر هاي ممنوعه

وايي قرص هايم را نخورده ام .. دوباره تو آمدي ... مي خواهي درسم را نشانم بدهي!


بسم الله الرحمان الرحيم

و نون و قلم و ما يس . .. . ..


در آينه رفتي و گفتي بخوانم ... اما من كه قرص نخورده ام...

مي دان هواي تو به سرم زده....

هميشه اشتباه مي خواندي !!! الان تو تكرار كن :


سَم خدا براي من رانده شده.

و به نام تو  .. نه ...به نام انار دزدي.

و قسم به بروزي كه ما اخراج شديم ، بخاطر دزدي انار

نه.....نه ..... نه......

از اول:

به نام گندم دزدي

و قسم به روزي كه ما اخراج شديم


راستي انار بود يا گندم؟؟؟

ولي من سيب را بيشتر دوست دارم

كاش سيب مي دزديديم ، شايد مي مانديم.

قرص هايم را آورده اي . ..

آه.....

قرص ها رفته بودند و تو را اشتباه خورده بودم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 11:11  توسط  نکیسا زنوری  | 

سرآب

نه...نه...نگو خودم می دانم  با اب شروع می شد..........

 

یا نه با آب تمام می شد ؟!

 

اسمت را پرسیدم آب داشت ....دریا...باران ...رودخانه ...برکه... هیچ کدام نبود؟؟؟

 

چرا آب؟؟ من تشنه نیستم...

 

اقیانوس ...یا ...نوس...یا ... نوش...                  ...نه نمی نوشم...

 

اسمت ....ک...آب...وس.........نبود؟؟                   کابوس... آری آب دارد...

 

هان ! ! فهمیدم

 

سراب..........سرای آب .......سر آب ......سر بی آب....

 

خودم می دانم                            سالهاست که به دنبالت می دوم.

 

من از قایم موشک بازی بدم می آید و تو سر مرا بی آب می گذاری و فرار می کنی

 

این بار تو چشم بگذار                                    اما من از دستت فرار نمی کنم.....

 

با من هم آب بازی کن...اما سرم را خیس نکن....

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 19:44  توسط  نکیسا زنوری  | 

دار

قالی مادر بزرگ از دار زاییده شد....

 

و رشته هایش را حلقه ای کرد بر گردن پرنده.

 

پرنده قالی سالهاست که از دار جدا شده...

 

نمی دانم اگر بخواهم از موهایت قالی ببافم باید به

 

دارت بکشم؟!؟!؟!؟!

 

. . . . . . . .یا . . . . . . .

 

هان فهمیدم! تو بباف تا من اعدام شوم..... 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 18:24  توسط  نکیسا زنوری  | 

پری

شر شر آب را می شنوی؟!

و صدای لنگیدن آسمان را!

اهالی می گویند که اینجا پری دارد.پری...موهاشان مثل خودت بافته شده و پاهاشان

چون پاهای من زمخت زمخت.

اهالی می گویند که صدای آب شُر شُر نیست٬ میگویند شر می بارد از این آسمان

لنگان لنگ دراز.

زیر اسمان نم گرفته ٬روی سجاده سبز٬ پشت به من  و رو به قبر خدا برایم قصه می خوانی.

 

بس چرا شر نمی بارد؟

دستت را کادری می کنی دور حدقه های چشمم........و تنگ تر کردی این چهار چوب

دستت را ........ .

زیر چشمان نم گرفته ی من ٬ روی صورت سبز تو ٬ پشت به قبر خدا و رو به اسمان

لنگ دراز.....پری ای چشمانم را سمباده می کشید.تا مبادا ادابم را عوض

کنم...........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 11:6  توسط  نکیسا زنوری  | 

آری فقط تو سرشت مرا خط میزنی...

ای...

درمیان این خطوط خط گرفته   تنها تو خطوط را خط می زنی .

اری فقط تو...

تو انعکاس زیبای خورشید را تا فرو دست پیش می بری.

 

هراس بر رخت اویزهای مغزم

اویزان شده.

تو

خط میزنی کلمات بیهوده مرا...

 

اری فقط تو...در میان واژه ها می رقصی و دل را محکوم می کنی که تا ابد برای هجرت خط بخورد.

 

 تو وادار می کنی

خطی از انعکاس نا امیدی صورتت را ببلعد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 10:34  توسط  نکیسا زنوری  | 

قیامت

روزی خاکستری با اسمانی که چون زبان گربه ای قرمز شده.

کودکانی که برای سیاه قوس زمان دست شادی بر می دارند.

خدایی هست.؟.؟.

 

 

شبی بی پروین و بی جغد.

جغد انقدر «هو» را فریاد زده بی رمق به ماه بی نور می نگرد.

 

 

و

کودکان در خوابهای بی رنگشان مرده ها را صدا می زنند.

فرشته ها به تماشای مرگ گریختند و خدا پر کشید!!..

 

 

چشمانم بی هیچ نوری فقط پایین را نگاه می کنند تا

اشک هایی که از چشمان مست هوشیار ریخته را دنبال کنند.

 

 

شکوفه های انار دانه دانه می ریزند و می میرند.

زنی برای کودکش لالایی مرگ می خواند.

مردی گریه می کند

و

مادر بزرگی زجه میزند.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 10:0  توسط  نکیسا زنوری  | 

نقش خیال

نقش ها را بر در دیواری می بندم

و

سایه ها را ردیف می کنم برای گرفتن سهمیه ی بهشت.

انها

فقط زندگی را در مردن می دانند

***

شیشه گری می دمد تا شیشه ی عمر نوح را بسازد.

گلهای پیچک تا ابد می پیچند و می پوشانند.

گل های یاس ٬ یاْس بار به مایوسی می پیوندندو

هنوز قالی باف میبافد٬ گاهی فرش و گاهی خیال...

.

.

.

اری نقش ها را بر در دیواری می بندم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 19:40  توسط  نکیسا زنوری  | 

ستایش

در اغاز نوری بودیم بر شن های فرسوده و داغ کویر......

 

زمزمه ای از لالایی انچه مادر می خواند...

و

ما حیاتی بودیم برای شب تاب ها.

 

چون شمع سوختیم و قطره نوری شدیم تا بر کاسه ی خشک خاموشی فرود اییم.

اما

تو بالا رفتی و خورشید شدی و من محتاج تو

خاک.

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 16:31  توسط  نکیسا زنوری  | 

و میگریم در ....

و صدایت هنوز زیباست

انگاه که تاختی و نواختی بر

کوچکتریت قلب دنیا.

چرا که نقشی از زیباترین نوای تو در ذهن بی پود و تارم ساختی.

و همچنان می گریم

                 و

کماکان میمیرم.

و تو می روی بدون من...

جسمم تنها و روحم خیس شده

از فکرم قطرات باران سرازیر گشته...

و هنوز زیبایی و صدایت هنوز زیباست.

.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 17:12  توسط  نکیسا زنوری  |